
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست
ای باران ای باران
از غصه ام آگاهی
به زندم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی؟
از قطره ات چون شکوفت به خاکش سبزه همی
بوی ماهم کشاند به خاکش ابر باران
ای باران
اینجا داره بارون میاد و من خیلی دوسش دارم
ای باران
از غصه ام آگاهی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:22 توسط آران
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند،
و در آشکارا
از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.
شاید این است دلیل تنهایی ما
"دکتر علی شریعتی"
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:25 توسط آران
حالا دارم می نویسم بعد از مدتها
خیلی وقته دلم از همه گرفته دوست دارم از همه دور شم و به یه جایی برم و برای خودم زندگی کنم
و هیچکس کنارم نباشه از همه خسته شدم
خیلی دوست دارم هرچی توی دلمه برای کسی که همیشه پیشم بود بگم اما ...
از همه ی آدمای ریاکار از همه ی آدما بدم میاد از همه
اما خوشحالم که خیلیها به رویاهاشون رسیدن و شادن نمی دونن دیگران و نابود می کنن
نه دل خوشی از کسی دارم نه چیزی
دلم می خواد برم از پیش همه و تنهاشم از همه ی اطرافیانم از همشون از همه
از آدم هایی که فک می کنن خوبن اما
من که همیشه تنهام با اینکه درو برم شلوغه چرا نمیشه هیچکس پیشم نباشه و
این چند وقت انقدر از دیگران خوردم که دیگه بی خیال شدم و خونسرد
دیگه برام مهم نیست چرا بهترین دوستم دیگه ازم خبر نداره
چرا وقتی یه هفته نرفتم مدرسه دوستام ازم خبری نگرفتن
دیگه برام هیچی مهم نیست
بدی ما وقتی بزرگ میشیم اینکه همچی رو می فهمیم و این خیلی بده
کاش بچه بودم و شاد
موهامو که بلند بود خالم برام کوتاه می کرد و برگ مو رو توی هاون می کوبیدیم و می گفتیم شامه
بازی می کردیم
شاد بودیم
هیچی از هیچکس نمی دونیستیم
تاب بازی می کردیم چشمامو می بستمو گلها صورتمو نوازش می کردن
سرمو می زاشتم روی پای مامان و می خوابیدم
نه غمی بود نه چیزی
احساس می کنم توی یه قفس زندانیم کردن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:20 توسط آران

سلام امروز ما افطاري كل فاميلامونو دعوت كرديم
شب فيلم عروسي عموم و ديديدم كلي خنديديم
كلي حرف زديم
زهرا موند پيشمون كه يه سوكس نقالا از دماغمون[بيني]همه خنده ها مونو در آورد
فشارمن كه افتاد ساعت 1نصفه شب آخه مگه تو خواب نداري سوكسه ناقلا
حالا سوسكه يه سانتم نمي شد نه ميمرد نه مي خوابيد
داشتم مي مردم خيس عرق شده بودم زهرا لباس كاراتشو پوشيده بود داشت سوسك رو به مبارزه مي طلبيد
خلاصه بعد دوندگي هاي فراوان سوسك و كشتيم
من كه ديگه اصلا حال ندارم
مي رفتيم روي متكا يه وقت نياد طرفمون
راستي استادمون وقتي طراحي رو ديد كلي تعريف كرد گفت تو بالاخره يه چيزي ميشي
گفت مي دوني
گفتم آره
واي اگه به آرزوم برسم اگه يه روز گالري بزنم چي ميشه
آرزومه
اسمشم ميزارم انار آبي
خيلي خواب واسش ديدم يه عالمه
واسم دعا كنيد كه بشه
سر سفرهاي افطار و مخصوصا شب قدر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:33 توسط آران

سلام
امروز بعد از اینهمه مدت اومدم و می خوام درباره ی آدمایی بگم که فقط ادعاشون میشه با معرفتن اما بویی از مرام و معرفت نبردن آدمایی که نه یه روز نه یه سال بلکه بیشتر باهاشون بودم اما اونها جواب محبت های منو خیلی خوب دادن
زهرا میگه بهشون اهمیت نده اما می دونید نمیشه نمیشه از این موضوع راحت رد شد
من الان دلم از دست دوستام شکسته اما وجود دوتا زهرا ها این درد و تسکین میده چون من واقعا این دوتا خیلی دوست دارم و خودشونم می دونن از بچگی باهاشون و بودم و بزرگ شدم وای که چکارا که باهم نمی کردیم قوری می زاشتیم با برگای درخت انگور غذا درست می کردیم صبحا می رفتیم باغ اناری که من عاشقتم یه همه روزهایی که با زهرا بودم باهم صحبت کردیم می رفتیم پشتبوم و بازی می کردیم با هم دعوا می کردیم آشتی می کردیم و خوش بودیم
زهرا که توی کنکور بایه رتبه خوب قبول شدو اگه خدا بخوادم یه رشته خوب توی دانشگاه دولتی گیرش بیاد عالی میشه زهرام که هنرستان نام نوشته و می خواد بره رشته نقاشی
خودمم توی طراحی خیلی خوب دارم کارمی کنم الانم دارم یکی از نقاشی هامو آپ می کنم اما نمیشه
راستی توی مشهد خیلی حال خوبی داشتم دوباره مثل سال قبل تولدم و اونجا گرفتم و خیلی خوش گذشت مخصوصا شبا که تا نماز صبح توی حرم بودیم
دیگه دیگه
آهان داداشمم قراره 10 روزه دیگه بیاد از سربازی خیلی خوش حالم باهاش که صحبت می کردم می گفت بهش خوش می گذره و صداش سرحال بود
دیگه خیلی طولانی شد فکر نکنم حوصلتون بیاد بقیشو بخونید
راستی برای منم سر سفره افطار خیلی خیلی دعا کنید
بهمه هم پیشنهاد می کنم برن ورود آقایان ممنوع ببینن
خداحافظ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:44 توسط آران





